حكيم ابوالقاسم فردوسى

651

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

خشك و زبان گويايش چاك چاك شد . جنگ جويان از شدت تشنگى خاك تر مىمكيدند . سعد و رستم خويش را از سپاه به يك سو كشيدند و به هم درآويختند . رستم خروش برآورد و سر اسب سعد را به تيغ افگند . سردار عرب به زير افتاد . سپهبد تيغ تيز برآهيخت تا سرش از تن جدا كند . سعد چنان تيغى به نيرو بر سر رستم زد كه خون به رويش دويد . چون ديدار سپهبد ايران از خون تيره گشت سردار تازى تيغى ديگر بر بر و گردنش زد كه از ضربت آن تن رستم به خاك افتاد . چون سپاه ايران از كشته شدن سپهدار خود آگاه شد همه گريختند و به بغداد بازگشتند . يزدگرد در آن وقت در اين شهر به سر مىبرد . سگالش يزدگرد با ايرانيان و رفتن سوى خراسان فرخ‌زاد به درد و اندوه نزد يزدگرد رفت و گفت اكنون درنگ روا نيست . از نژاد كيان جز تو كسى نمانده است . تو يك تنى و دشمن صدهزار . بر اسب بنشين ، به آمل برو ، در آن شهر و سارى پرستندگان فراوان دارى . چون سپاه گرد آمدند بر دشمن بتاز ، باشد كه آنان را بشكنى . يزدگرد گفت : من ننگ و خوارى گريختن را بر خود نمىپسندم ، از آن كه آيين و راه شهرياران نيست كه چون خطر پيش آيد بگريزند . بزرگان گفتند : اكنون چه خواهى و چه فرمان دهى ؟ يزدگرد گفت : به خراسان مىروم . در آن جا مرا سپاه بسيار است . ماهوى كه بر آوردهء من است مرزبان مرو است و لشكرى رزمجو و آماده به جنگ دارد . فرخ‌زاد به شنيدن نام ماهو به نشان دريغ و افسوس دو كف دست بر هم زد و گفت : ماهوى مردى بىگهر ، آرام سوز ، پر آشوب و آتش خوست و به بدگوهران بر بس ايمن مشو * كه اين را يكى داستان است نو